انجمن فایل فلش
بازار خرید و فروش
تبلیغات متنی
رام ایران
دانلود رام اندروید 9
فایل فلش انواع موبایل
Romiran.com
تبلیغات
تبلیغات شما در این مکان
ماهیانه فقط 250 هزار تومان
Ir-Tci.org
قیمت موبایل
قیمت روز گوشی موبایل
نرخ بروز انواع برند موبایل
Nerkhchi.ir
تبلیغات
تبلیغات شما در این مکان
ماهیانه فقط 250 هزار تومان
Ir-Tci.org
تبلیغات
تبلیغات شما در این مکان
ماهیانه فقط 250 هزار تومان
Ir-Tci.org
تبلیغات
تبلیغات شما در این مکان
ماهیانه فقط 250 هزار تومان
Ir-Tci.org

حمایت از موبایل اوّل


اطلاعیه ها


رام ایران دانلود فریمور موبایل و تبلت
صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 153
  1. Top | #1

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    Fav (( طنزهای مطبوعاتی ))

    ((طنز های مطبوعاتی ))



    به نام خدا


    با درود خدمت تمامی دوستان و کاربران محترم انجمن موبایل اوّل،
    در این تاپیک قصد داریم به مرور به آثار طنز نویسان عرصه مطبوعات بپردازیم



    Spoiler: آیدین سیار سریع
    برای شروع یه بیوگرافی مختصر از آیدین سیار‌سریع:


    ... چی بگم والا، چیزی پیدا نکردم
    آیدین سیار‌سریع: بیوگرافی چیه؟؟؟ مرد باید غیرت داشته باشه

    گذشته از شوخی،
    به گفته خود آقای سیار‌سریع، ابراهیم نبوی بزرگترین دلیل و انگیزه ایشون برای نوشتن بود .
    پس بد نیست برای آشنایی با آقای سیار سریع نظر جناب نبوی رو در مورد ایشون مرور کنیم:


    آیدین سیارسریع مثل برق و به سرعت آمد و همین طور جیک ثانیه رفت بالا رفت بالا و یک دفعه چنان شد که انگار ده سال است که هست. آیدین تُرک است، مثل اغلب ماها، خوب سوژه پیدا می‌کند، مدرن و امروزی است و چیزی دارد که خیلی‌ها ندارند. متن طنز آیدین پر از معرفت و دانش است. طنز را در تار و پود متن می‌بافد و جلو می‌رود.
    خیلی اوقات حرفی که می‌زند، ربطی به سوژه ای که به نظر می‌رسد موضوع طنزش است ندارد. یک جورهایی ویژگی رمان نو در کارهایش است. یعنی بیان اتفاق و زندگی در متن روایت. بدون اینکه شما بخواهید از آن به عنوان طنز استفاده کنید. به نظرم آیدین خیلی کمتر از افرادی مثل پوریا یا مسعود مرعشی یا من سیاسی است. یعنی او سیاسی بودن را به دلیل حجم سنگین سیاست در کارهایش استفاده می‌کند، یا شاید هم دچارش می‌شود. خیلی راحت درباره رابطه زن و مرد می‌نویسد و گاهی چنان درباره سوژه‌های پیش پا افتاده می‌نویسد که به نظر می‌رسد زرد نوشته است. ولی من حجم مطالب زرد را در نوشته‌هایش چندان بیش از بقیه ندیده‌ام.
    معلوم است کتاب خوانده و همین طوری یلخی حرف نمی‌زند، طنزهایش جهت جناحی و سیاسی خاصی ندارد و البته گاهی از دستش در می‌رود. فعلا دارد تجربی کار می‌کند، از فرم‌های متنوع استفاده می‌کند و از انواع گوناگون کوتاه و بلند.
    متاسفانه زیادی به واکنش‌های مخاطبان حساس است و این ممکن است برای آینده‌اش خطرناک باشد. معمولا توجه به واکنش دیگران بخصوص آدم‌های غیر‌حرفه‌ای نویسنده را به سوی سلیقه عمومی و غالبا سطحی پیش می‌برد.
    او دو سالی است که هست و یک سالی است که جدی است. این آغاز درخشان بوده، اگر خودش را جدی بگیرد و در باتلاق لایک و کامنت فضای مجازی نیافتد طنزنویس درخشانی خواهد شد.






    Spoiler: سوشیانس شجاعی فرد

    سوشیانس شجاعی فرد





    Spoiler: پدرام ابراهیمی


    پدارم ابراهیمی :


    طنزنویس روزنامه‌های شرق، بهــار، هم‌میهن، و آسمان بودم. طنزنویس روزنامه شهروند هستم.





    Spoiler: شهرام شهیدی


    شهرام شهیدی :




    طنزنویسی از سال ۱۳۷۰ در مجلات و روزنامه های کشور عضویت در هیات تحریریه هفته نامه و ماهنامه گل آقا چاپ شعر در مجلات ادبی کشور از سال ۱۳۸۰ چاپ کتاب طنز”شیوه های کسب درآمد“توسط انتشارات نشر شهر در سال ۱۳۸۸ از سری کتاب های کتاب مترو چاپ مجموعه داستان ” گوزن ها با چشم باز می خوابند ” توسط انتشارات اتاق آبی در سال ۱۳۸۹ -و ....








    از دوستان عزیز تقاضا دارم اگه نظر یا ایده‌ای برای بهتر شدن این تاپیک دارند از طریق پیام خصوصی با مدیران ایبوک ( S A N A Z - Borna Fire -R E Z V A N- ™ABOLFAZL)مطرح کنند .


    با تشکر​
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 08:59 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  2. Top | #2

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    قبل از ماهواره گرده افشانی می کردیم

    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    همینطور سرم در روزنامه بود که گفتم: همسرجان جهان واقعا رو به پیشرفته.

    همسر گفت: چطور؟

    گفتم: اینجا نوشته 80 درصد دختران در دبیرستان با یک پسر دوست هستند.

    گفت: تو هنوز از این خبرها شگفت زده میشی؟

    گفتم: ببین من دبیرستانی بودم نهایت آرزوم این بود که در آینده به یاری خدا شرایطی فراهم بشه تا با حنا دختری در مزرعه ازدواج کنم.

    گفت: من یادمه دوره ی ما 95 درصد دخترا می خواستن با نیکبخت واحدی ازدواج کنن.

    گفتم: اون پنج درصد باقیمونده چی؟

    گفت: اونا سر قضیه ی مارک بوسنیچ شکست عشقی خورده بودن، فعلا قصد ازدواج نداشتن!

    گفتم: آهان.

    گفت: بابا تو دیگه خیلی از قافله پرتی. نسیم رو یادته؟

    دستپاچه گفتم: به خدا من نسیم نمی شناسم!

    گفت: به خودت شک داری؟

    گفتم: نه والا.

    گفت: نسیم کیه؟

    گفتم: تو گفتی نسیم. من که نگفتم نسیم.

    گفت: من منظورم نسیم بچه 8 ساله نسترن بود.

    گفتم: منم منظورم بچه نسترن بود.

    گفت: چرا اینجوری چسبیدی به پشتی مبل؟

    گفتم: پشتم می خاره.

    گفت: نکنه غیر از فرناز ایرانی با نسیم هم چت می کنی؟

    گفتم: عجب گرفتاری شدم ها! چرا حاشیه میری؟ قضیه بچه نسترن رو بگو.

    گفت: اصلا نمیخوام! اصلا برو با همون نسیمی که باهاش چت می کنی. برو با همون «حنا دختری در مزرعه» جونت حرف بزن!

    این را که گفت ناگهان 180 درجه چرخید و پشتش را کرد به من.

    گفتم: خانم چرخنده! چرا می چرخ؟

    به حالت هشدارآمیزی برگشت و گفت: هو! چرخنده خودتیا.

    گفتم: باشه اصلا من لعیا زنگنه. اون قضیه نسیم بچه نسترن چی بود می خواستی بگی؟

    گفت: بابا این بچه های دوران جدید هیولان. فکر کنم تا اینا بزرگ شن اون آماری که گفتی دو برابر بشه.
    گفتم: یعنی اینا برسن دبیرستان روزنامه ها می نویسن «160 درصد دختران دبیرستانی با دو پسر دوست هستند؟»

    گفت: یه چیزی تو این مایه ها دیگه.

    گفتم: حالا چی شده ؟

    گفت: اون روز که رفته بودیم خونه شون به من می گفت خاله تو تا حالا به عمو خیانت کردی؟

    گفتم: خب تو چی گفتی؟

    گفت: من هول کرده بودم می خواستم زنگ بزنم 110. بعد مامانش اومد گفت خب جواب بچه رو بده دیگه. من اینجوری شدم :|

    گفتم: بر اثر روشنگری های ماهواره بوده احتمالا!

    گفت: واقعا ... قبل ماهواره کجا وضع همینطور بود؟

    گفتم: کلا همه چی تقصیر ماهواره است به علاوه ی غرب به علاوه ی یک! این نیازهای فطری و طبیعی جوانان همه بر اثر القائات غربه دیگه. وگرنه قبل از این برنامه ها ما کجا از این نیازها داشتیم؟ حتی ازدواج هم می کردیم آنقدر نجیب بودیم که با گرده افشانی ادامه ی نسل می دادیم. شاید باورت نشه ولی من خودم اول یه ذره گرده بودم رو پرچم بابام!

    همسر در تایید بیانات من گفت: واقعا که درست می فرمایید ... به فرض اگر ده سال پیش یک کارشناس می اومد و راجع به این مساله هشدار می داد ما می زدیم توی دهنش و می گفتیم «ما در کشور از این بی ناموسی ها نداریم». الان هم انتظار می رود مقامات یا با همان شدت توی دهان کارشناسان بزنند یا توی همین برنامه بیست و سی یک گزارش تهیه کنند که فرانسه، انگلیس و ... در گرداب فساد غوطه ور هستند و ما چقدر خوبیم که غوطه ور نیستیم!

    به عنوان حسن ختام نشست هم اندیشی دو نفره مان گفتم: دیگر بر همگان روشن و مبرهن است که برنامه ریزی و کار کارشناسی و ... نتیجه نمی دهد، نمونه اش هم غرب. لذا من فکر می کنم اگر ماهواره نمی آمد الان مملکت گلستان اگر نبود، لااقل گلشن راز را بود.

    همسر را یک لحظه انگار برق گرفت، مثل مرغ پرکنده (البته با رعایت موازین) به این سو و آن سو می رفت و هی می پرسید: ساعت چنده؟ ساعت چنده؟

    گفتم: چی شد یهو؟ ساعت نه و نیمه.

    محکم زد توی سرش و گفت: وای! کوزی گونی!

    این را که شنیدم با یک حرکت نمایشی شیرجه زدم به سمت کنترل تلویزیون و ماتریکس وار روی هوا تلویزیون را روشن کردم، وقتی روی زمین فرود آمدم در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: البته ما با این برنامه ها مخالفیم ولی بالاخره جمره پیشنهاد کوزی رو قبول کرد یا نه؟
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 08:59 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  3. Top | #3

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    مگر غلام چه اشکالی دارد؟

    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    مهمان داشتیم، مینا دوست همسر که باردار بود و چند ماه دیگر قرار بود دشمنان را از رسیدن به نقشه های شوم خود دلسرد کند. همسر آرام زد روی پای مینا و گفت: حالا اسمشو چی میخوای بذاری؟

    پیش خودم اظهار تاسف کردم و گفتم حرمت بچه از بین رفته، قدیم ندیم ها که ما می خواستیم پا به عرصه ی وجود بگذاریم معمولا یک سری آدم خوشمزه به پدر و مادرمان می گفتند «این توله سگ کی به دنیا میاد؟» این خودش یک تلنگر جدی برای پدر و مادرها بود که با زبان بی زبانی می گفت مادامی که شما اسمی برای بچه انتخاب نکرده اید او از نگاه ما توله سگ است!

    مینا در جواب همسر با چهره ای عاجز و مستاصل گفت: راستش موندم بین آتبین و پادرا و پوپک و پرمون و پروشات و آبادیس کدوم رو انتخاب کنم!

    نتوانستم خودم را کنترل کنم، بهرحال پای سرنوشت یک کودک در میان بود، سریع گفتم: مینا جان آپاندیس نذار. بعدا می ترکه می پاشه رو در و دیوار.

    گفت: آپاندیس نه آبادیس.

    همسر گفت: وای این اسما خیلی هیجان انگیزه.

    مینا گفت: البته بردیا می گفت بذاریم شرلوک هلمز.

    گفتم: بردیا کیه؟

    مینا گفت: بردیا دیگه! محمود!

    گفتم: محمود کیه؟

    گفت: محمود دیگه! بردیا!

    همسر چشم غره رفت که یعنی تمامش کن! بعد با یک لبخند مصنوعی گفت: آقامحمود شوهر میناجون اسمشون رو عوض کردن و گذاشتن بردیا.

    گفتم: آهان. بازم خیلی خوبه. مورد داشتیم طرف اسمش محمود بوده بعد از یه مدت شده باز همافر شکاری! به نظرم بردیا خیلی بهتره. آفرین! آفرین!

    مینا رو به همسر گفت: شما برای بچه تون چه اسمی انتخاب کردین؟

    به حالت دشمن شاد کنی ناگهان گفتم: ما فعلا قصد نداریم.

    همسر بی توجه به موضع گیری من گفت: اگه پسر شد آستیاژ اگر دختر شد شادلین!

    به همسر گفتم: البته من برای پسر غلام رو در نظر داشتم.

    مینا پیف پیف کنان گفت: وااا ... الان کی اسم بچه اش رو میذاره غلام؟

    گفتم: این خودش یه نوع ساختارشکنیه مینا جان. بیست سال بعد که اسم همه بچه ها آنیا و مانیا و گانیا شد، اسم بچه ی ما میشه خاص! اونوقت همه آنیاها و مانیاها و گانیاها می افتن دنبالش که غلام! ما رو به کنیزی بپذیر.

    مینا گفت: من که میگم اسم باید مد روز باشه.

    گفتم: بله همین مد باعث شد چند وقت پیش همکارم اسم بچه اش رو بذاره پایتخت اتیوپی «آدیس آبابا»! بعدم ازش می پرسی یعنی چی میگه یکی از پادشاهان ایران باستانه! حالا بعد از یه مدت دختردار شدن، تحت فشار افکار عمومی اسم دختره رو گذاشتن «آدیس آمامان»! که چی؟ اسم بچه ها همخونی داشته باشه!

    همسر بیچاره که این وسط مثل کشور عزیزمان مانده بود بین سنت (من) و مدرنیته (مینا) و داشت تقریبا کش می آمد برای خاتمه دادن به این قائله گفت: «من اصلا پسر نمیخوام! دختر میخوام»

    مینا گفت: وااای پس بیچاره دخترت!

    همسر گفت: چرا؟

    مینا گفت: با این بابایی که من می بینم طفل معصوم تا سی سالگی هم نمی تونه آرایش کنه.

    گفتم: نه بابا من اینطوریا هم نیستم. فقط این فاز شما برام جالبه. اصلا بیا یه پیشنهادی بدم بهتون.

    مینا گفت: چه پیشنهادی؟

    گفتم: شما یکی از گزینه های روی میزتون شرلوک هلمز بود دیگه نه؟

    مینا گفت: آره.

    گفتم: یعنی در واقع اسم بچه میشه شرلوک هلمز حسن زاده؟

    مینا خیلی جدی گفت: بله!

    گفتم: بسیار خب ... پس ما هم اسم دخترمون رو میذاریم خانم مارپل که در آینده این دو تا با هم ازدواج کنن و به امید خدا نوه مون بشه هرکول پوآرو.

    فکر می کردم الان مینا عصبانی می شود و خانه را ترک می کند یا لااقل یک نگاه ایش دار به من می اندازد و دیگر هم با من صحبت نمی کند ولی در کمال تعجب گفت: قبوله! حقیقتا انتظار این برخورد جدی را با این قضیه نداشتم. نگاهی به همسر انداختم و آرام از جایم بلند شدم، رفتم توی اتاق و توی کامپیوترم سرچ کردم: «راه های پسر شدن بچه / چیکار کنیم بچه پسر شه / چی بخوریم بچه پسر درآد! / عوامل پسرزا / اوقات خوش آن بود که با دوست «پسر» شد ...»
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:00 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  4. Top | #4

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    آی اَم بدبخت!

    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    سرم توی روزنامه بود و در عوالم خود غرق بودم که از اتاق مجاور صداهایی مشکوک و همسو با برخی جریانات خاص شنیدم، من هم که می دانید، از بچگی به صداهای مشکوک و همسو با برخی جریانات خاص حساس بودم، برای همین طی یک واکنش غیرطبیعی ناگهان در جای خود معلق زدم و چند دور در هوا چرخیدم و پشت مبل سنگر گرفتم. همینطور که سنگر خود را حفظ کرده بودم با نگرانی و استرس همسر را که در اتاق مجاور بود صدا زدم و گفتم: «برو یه جای امن پناه بگیر! زود باش! ما تحت محاصره ایم.» دیدم همسر از اتاق بیرون آمد و خیلی خونسرد از این هندزفری ها توی گوشش گذاشته و هی دارد می گوید: «آی ام هپی! هپی! هپی!» تازه فهمیدم منشا آن صداهای مشکوک و همسو با برخی جریانات خاص همسر خودم بوده. در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود فریاد زدم: «حماقت نکن! مقاومت بی فایده است. هندزفری رو آروم از گوشت دربیار و بنداز طرف من.» همسر که انگار هشدارهای دلسوزانه ی من را نمی شنید شروع کرد به قدم می زدن و هی با خودش می گفت: «ایت ایز اِ هپی! یو آر اِ هپی بلک بورد» دیگر طاقتم تمام شد، از پشت مبل به آرامی بلند شدم و گفتم: «بازی دیگه تموم شد! بخواب رو زمین.» همسر هندزفری را از گوشش درآورد و گفت: «خودت بخواب رو زمین بی شعور! صبر کن الان زنگ می زنم 110» با عصبانیت گفتم: «110 هم اگه بیاد کمک من میاد نه تو!» گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «این جملات چیه هی تکرار می کنی؟» گفت: «کدوم جمله ها؟» گفتم: «همین هپی مپی ها» گفت: «دارم انگلیسی تمرین می کنم دیگه! مگه نمی دونی؟» پس سرم را خاراندم و با حفظ موضع قبلی ادامه دادم: «واقعا در شرایط حساس کنونی آیا لازمه که شما انگلیسی تمرین کنی؟ نمیشه مثلا زبان کرواسی یاد بگیری که فردا مترجم یکی از این تیم ها بشی؟» گفت: «وا ... دیوانه!» دیدم راست می گوید! آنقدر اخبار سایت ها و روزنامه ها را خوانده ام که دچار توهم شده ام، دائم فکر می کنم یک عده می خواهند به ما حمله کنند. همسر همینطور «هپی هپی کنان» به اتاقش رفت و من تا آمدم بنشینم دیدم زنگ در به صدا درآمد. تا بفهمم کی بوده و چی شده، دیدم یکی با لباس پلیس آمده وسط خانه، گفتم شاید این هم توهم است! گفتم: «الان تو هم توهمی دیگه؟» با چهره ای جدی و عبوس گفت: «نخیر. من فاطمی ام. صداهای مشکوکی از این خانه به ما گزارش شده.» گفتم: «ئه! واقعی ای؟ آقا من شرمنده ام. اون صداها هم سوتفاهم بود که برطرف شد، الحمدلله فضای خونه امنه». اخم هایش را در هم کشید و گفت: «اگه امنه اون هپی مپی چی بود پس؟» دستپاچه گفتم: «من داشتم عطسه می کردم ... اینا نگاه کن ... هپّی هپّی!» مشکوک به در و دیوار خانه نگاه کرد و گفت: «پس مطمئن باشم خوشحال نیستی؟» گفتم: «شما برو کل این محله رو بگرد، از من بدبخت تر و غمگین تر پیدا کردی، برگرد من خودم، خودم رو تحویل میدم.» اعتماد فاطمی را جلب کرده بودم و داشت می رفت بیرون که دوباره صدای هپی هپی کردن همسر از اتاق آمد. ناگهان فاطمی برگشت و گفت: «این چیه؟ این چیه؟» گفتم: «این موجود خطرناکی به نام زنه». فاطمی گفت: «البته ما با زن مخالف نیستیم. ولی این داره هپی مپی می کنه ها» آرام در گوشش گفتم: «جدی نگیر بابا. این زن من مشکلات خاصی داره. نگاش کن طفلکی داره با خودش حرف می زنه. راستش ماجرا اینه که چهار ماه قبل تو یه تصادف پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله و عمه و عمو و دایی اش از دنیا میرن و فی الواقع خاندانشون یک شبه منقرض میشه! این بنده خدا هم از اون روز قاطی می کنه و فکر می کنه شاده، در حالی که از درون غم سنگینی رو به دوش می کشه. باور کن تا حالا جفت کلیه هام رو فروختم خرج دوا دکترش کردم، الان طحالم رو تو ebay گذاشتم برای فروش. شما که غریبه نیستی، امروز چکم برگشت خورد و روزنامه ام هم توقیف شد، من خیلی بدبختم فاطمی، خیلی.»

    فاطمی دلش سوخت و دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: «خدا اجر این بدبختی رو بهت بده برادر. ایشالا خیر از بدبختیت ببینی.»

    هول شدم و در حالی که دستانم را به نشانه ی ارادت قلبی (!) روی سینه ام گذاشته بودم گفتم: «شما لطف داری. خدا از بدبختی کمت نکنه»

    فاطمی که مطمئن شده بود که من یک انسان هپی نیستم و دلم هم نمی خواهد هپی باشم و اصلا امکانش برایم فراهم نیست خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند ساعت از رفتن فاطمی همسر آمد پیشم. پرسید چیکار می کنی؟ گفتم: دارم چک می کنم ببینم کسی طحالم رو خریده یا نه؟ همسر با تعجبی آمیخته به ترس نگاهم کرد. بعد از کمی خودم هم با تعجبی آمیخته به ترس به خودم نگاه کردم! مثل این که راستی راستی باورم شده بود «هپی» نیستم.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:00 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  5. Top | #5

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    خدابیامرزه ... بازیگر خوبی بود

    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و گفتم: خدا بیامرزه، بازیگر توانمندی بود.

    همسر که در حال خوردن دسر غربی موسوم به تیرامیسو بود نگاهی پرسش آمیز کرد و گفت: «هان؟»

    در تکمیل عرایضم گفتم: علاوه بر این که بازیگر توانمندی بود، انسان والایی هم بود.

    همسر کم کم داشت شبیه علامت سوال می شد.

    دیگر به سختی می توانستم جلوی احساساتم را بگیرم، شانه هایم از شدت تاثر می لرزید ولی با این حال ادامه می دادم: «هیچ وقت یادم نمیره. مرحوم با بازی فوق العاده اش توی فیلم درباره ی الی منو به سینما و ترانه علیدوستی علاقمند کرد ... هیع ... فرت ... هق»

    همسر: چی میگی تو؟

    من: شهاب حسینی رو میگم.

    همسر: چی شده؟

    من: فوت کرده دیگه.

    همسر: چرا چرت و پرت میگی؟

    من: فوت نکرده؟

    همسر: نه بابا، فلج شده.

    من: من شنیدم سکته کرده ها.

    همسر: نه بابا، اون علیرضا سلیمانی کشتی گیر بود که سکته کرد.

    من: حالا شهاب حسینی به خاطر چی فلج شد؟

    همسر: میگن سر صحنه از بلندی افتاد.

    من: پس خدا رو شکر که نمرده.

    همسر: البته مطمئن نیستم ها. شاید هم حساسیت فصلی بوده.

    من: بالاخره فلج شده یا حساسیت فصلی گرفته؟

    همسر بشقاب تیرامیسویش را با ناراحتی گذاشت روی میز و گفت: اه ... من چه بدونم! بالاخره رفته بیمارستان دیگه! حالا علتش چه اهمیتی داره؟ البته دیروز که نسترن زنگ زده بود می گفت شهاب از بچگی بیماری قلبی داشته، بخاطر همین بوده.

    من: آهان! حتما بیماری قلبی بوده. از همون موقع که مرحوم تو فیلم جدایی نادر از سیمین اون فشارها رو به خودش می آورد من این روزها رو پیش بینی می کردم.

    همسر: یعنی میگی واقعا فوت کرده؟

    من: به احتمال زیاد. یعنی تشخیص من اینه.

    همسر: طفلکی ... خیلی مظلوم بود. یه کم معلولیت هم داشت.

    من: جدی؟

    همسر: آره، فیلم حوض نقاشی رو ندیدی؟

    من: نه. اگه معلولیت داشته پس حتما الان از دنیا رفته. واقعا از یک معلول که سر صحنه از بلندی بیفته و سابقه ی بیماری قلبی هم داشته باشه دیگه چی باقی می مونه؟

    همسر: ولی اصلا نشون نمی داد که این همه بیماری رو با هم داشته باشه.

    من: خب بازیگر بود دیگه! می دونست چیکار کنه که مردم نفهمن چه درد و رنجی می کشه.
    ای کاش این جمله ی تاثیرگذار آخر را نمی گفتم! چون همسر آنقدر متاثر که تمام اندوهش را در قالب مخلوطی از اشک و تف و تیرامیسو به بشقاب سرازیر کرد.

    همینطور غرق در لحظات معنوی عزاداری بودیم که خود مرحوم شهاب حسینی بصورت زنده و مستقیم در تلویزیون ظاهر شد و شروع به صحبت کرد: «دیروز به علت دردی که در ناحیه قفسه سینه احساس کردم به بیمارستان رفتم و همین باعث بوجود اومدن شایعاتی شد. من همینجا اعلام می کنم که سکته نکردم و الان در سلامتی کامل به سر می برم.»

    همسر با نگاهی آمیخته به یاس و انزجار پرسید: این زنده است؟

    گفتم: نه بابا. تازه مرده، داغه نمی فهمه چی میگه.

    همسر: راست میگی. آدما بعد از مرگ معمولا از این حرفا می زنن.

    گفتم: هنرمند مردمی به این میگن ها. نگاش کن. با این که مرده، نمیخواد مردم رو ناراحت کنه، اومده داره توضیح میده میگه نمردم.

    همسر: پس من برم لپ تاپم رو بیارم خبرش رو بذارم تو صفحه فیس بوکم ببینم چند تا لایک داره.
    گفتم: منم با اجازه ات share می کنم.

    مجری برنامه تلویزیونی: من از شما خواهش می کنم با شایعه سازی پیرامون هنرمندان باعث نگرانی خانواده و دوستان این عزیزان ...

    گفتم: خاموش کن اون تلویزیون رو. یه کم هم تیرامیسو برای من بیار بی زحمت.

    همسر ظرف تیرامیسو را گذاشت جلویم، کمی این دسر آلت دست غرب را مزه مزه کردم و گفتم: آخه چیه این لیدی فینگر و بیبی فینگر توی این تیرامیسو می ریزی؟ با بربری درست کن که آدم سیر شه.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:00 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  6. Top | #6

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض


    تاثیر سوء تکنولوژی بر روابط زناشویی


    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    همسر همینطور سرش توی گوشی بود که گفت: واتس آپ؟

    روزنامه را آوردم پایین، نگاهش کردم، هنوز سرگرم گوشی بود. پیش خودم گفتم از کی تا حالا این انگلیسی حرف می زنه.

    گفتم: هیچی. سلامتی.

    روزنامه را باز کردم، این بار با چهره ای اخم آلود و با تحکم گفت: واتس آپ؟

    خوشحال شدم که اینقدر به من و کارهایم اهمیت می دهد که با «هیچی، سلامتی» گفتن من از پا نمی نشیند.

    گفتم: امروز دو تا مطلبم رد شد، پنج نفر از مطلب دیروزم شکایت کردن، شش راس گوسفند بر اثر خوردن اون بخش از روزنامه که مطلب من بود تلف شدن که باید خسارتِ ...

    پرید وسط حرفم و همینطور که چشمش به گوشی بود گفت: مسئولین چرا رسیدگی نمی کنن؟ این چه وضعشه؟

    داشتم فکر می کردم دیگر مسئولین تا چه میزان باید به ما رسیدگی کنند و این که آیا ما واقعا جا داریم که مسئولین بیشتر از این به ما رسیدگی کنند که همسر در ادامه ی بیاناتش گفت: «این واتس آپ که هنوز در دسترسه!»

    گفتم: خب واسه چی ***** بشه؟

    گفت: آیا ما هرچیزی که این استکبار جهانی تولید می کنه رو باید مصرف کنیم؟ آیا دولت این هجمه ی فرهنگی رو نمی بینه؟

    با چشمانی حیرت زده نگاهش می کردم و همسر که معلوم بود دلواپس شده است همینطور ادامه می داد:

    «آیا وقت آن نرسیده است تا نمایندگان از خواب زمستانی بیدار شوند و با دادن کارت زرد دوم به وزیر ارشاد و فرستادن او به رختکن اعتدال گامی هرچند کوتاه در جهت توقف این روند نامطلوب بردارند؟»

    این را گفت و همینطور زل زد به چشمان من.

    گفتم: الان باید جواب بدم؟

    گفت: چه جوابی داری بدی؟ وقتی مسئولین و نمایندگان همه خوابن تو دیگه چی میخوای بگی؟

    گفتم: میخوای برم مسئولین رو بیدار کنم؟

    گفت: لازم نکرده. دبیر کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه ی اینترنتی ...

    تا اینجا را که گفت نفسش برید، یک نفس دوباره گرفت و ادامه داد: هه هه ... بله ... ایشون میگن ما در کارگروه رای به ***** این اپلیکیشن شیطانی دادیم اونوقت آقای وزیر ارتباطات میگه نه قبول نیست!

    گفتم: خب چرا میگن قبول نیست؟

    گفت: چون توی اون جلسه اکثریت اعضا حضور نداشتن. اینم شد دلیل؟ آیا وجود مبارک دبیر محترم کارگروه تعیین مصادیق محتوای هاه هوه ههه ...

    لیوان آبی دستش دادم و گفتم: حرض نخور. بیا گلوت رو تازه کن!

    چند قلپی از لیوان آب نوشید و بعد در حالی که چپ چپ نگاه می کرد گفت: شما که بدتون نمیاد! شما که خوش به حالتونه. شما مردا همتون حاوی محتوای مجرمانه اید!

    گفتم: تو باز رفتی تو فیس بوک من؟

    گفت: نخیر. اونجا می رفتم که تا الان طلاق گرفته بودم.

    گفتم: خب چی شده؟

    چشمانش را باریک کرد و شرلوک هلمزانه گفت: حالا دیگه مامان میخوای هان؟ من برات کم گذاشتم؟ من برات هم مادر، هم همسر، هم دختر همسایه هم اکانت «فرناز ایرانی» تو فیس بوک نبودم؟

    گفتم: اوه اوه! اون تو بودی؟

    گفت: آره خاک بر سرت بریزم.

    گفتم: موافقم. ولی من از اول فهمیدم تو بودی ها!

    گفت: بی خود. به سوالای من جواب بده! من برات این همه نبودم؟

    گفتم: چرا بودی. چطور؟

    یهو زد زیر گریه که «ای خدا لعنت کنه این وایبر و واتس آپ و کیک و ساندیس و ...! خدایا خودت شر همه مظاهر تکنولوژی غربی رو از سر این کشور کم کن ... تو این دنیا فقط عبدالصمد خرم آبادی منو درک می کنه ... ای خداااا»

    گفتم: میگی چی شده یا نه؟

    گفت: این SHAMSI JOON کیه تو وایبر مسیج داده بهت که خوبی پسرم؟ تو هم گفتی مرسی مامان!

    گفتم: یعنی تو مامانت رو نمی شناسی؟

    گفت: مامان جد و آبادته بی حیا! اصلا عکسش رو دیدی؟

    موبایلم را گرفتم سمتش و گفتم: آره دیگه اینا. مگه خودش نیست؟

    گوشی را از دستم قاپید و گرفت دستش. با عصبانیت به عکس نگاه می کرد، گره ابروهایش به تدریج باز می شد و دهانش بازتر! بعد که مادر محترم را که بر اثر تاثیر سوء تکنولوژی از استایل مرحوم حمیده خیرآبادی به لیدی گاگا تغییر پیدا کرده بود شناسایی کرد احتمالا جهت جلوگیری از پررو شدن من دوباره به موضع قبلی برگشت و گفت: «تو اصلا چرا با فرناز ایرانی چت می کردی؟»

    و من در میانه ی میدان دنبال دوربینی اسپایدرکمی چیزی می گشتم که به آن خیره شوم.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:00 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  7. Top | #7

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    ای تیم پیرهنت کو؟

    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    همینطور که روزنامه را جلوی صورتم باز کرده بودم گفتم:

    «من احساس می کنم در طی این سالها جماعت طنزنویس اونطور که باید و شاید در زمینه ی کفاشیان شناسی اهتمام نداشتن!»

    همسر گفت: چطور؟

    گفتم: متاسفانه حضور کفاشیان در تیم ملی مصادف شد با دوران باز همافر شکاری و به همین دلیل توانایی های ایشون زیاد دیده نشد.

    همسر گفت: یه بار دیگه می پرسم چطور، جواب ندادی دیگه نمی‌گما!

    گفتم: می گویم می گویم. اینجا نوشته که کفاشیان گفته: «لباس تیم ملی را نباید با آب گرم شست!»

    همسر گفت: مگه می‌شورن؟

    گفتم: آره مثل این که می‌شورن و اتو می‌کشن بعد از هر بازی.

    گفت: خب اینجوری سختشون نیست؟

    گفتم: چرا. مخصوصا تو حرکات من تو من و موقع زدن کرنر. مسی پیراهن هاشم بیگ زاده رو می کشه، بیگ زاده می زنه زیر گوش مسی میگه مگه نمی بینی تازه اتو کشیدم؟

    گفت: خدا رو شکر که ما تیم فوتبال زنان در سطح بین المللی نداریم!

    گفتم: چطور؟

    گفت: چون عمرا همون لباس قبلی رو تو بازی بعدی بپوشن. بالاخره این همه تماشاگر اونا رو با لباس قبلیه دیدن. حرف در میارن!

    گفتم: راست میگی. واسه هر بازی بحران «چی بپوشم» به وجود می اومد.

    گفت: یعنی عاشق همین خودانتقادیم هستم!

    گفتم: یه چیز دیگه هم اینجا نوشته. رضا حقیقی هافبک تیم ملی میگه این لباس ها بعد از هر بار شستن آب میره.

    گفت: جا داره یک بار دیگه از مسئولین برای جلوگیری از بین المللی شدن فوتبال زنان تشکر کنم!

    اظهار نگرانی کردم و گفتم: مسئولین هرچه سریعتر باید تدبیری بیندیشند که تیم از گروه بالا نرود!

    همسر گفت: ئه! یهو چرا اینجوری شدی؟

    گفتم: دلواپسم!

    گفت: دلواپس ورزشی؟

    گفتم: آره.

    گفت: مایلی کهن؟

    گفتم: نه.

    گفت: رویانیان؟

    گفتم: هیسس! نگو بابا. الان رویانیان جزو خطوط قرمز محسوب میشه.

    گفت: خب چرا دلواپسی؟

    گفتم: می ترسم تو این سه بازی مقدماتی اینقدر این لباس رو بشورن و اینقدر آب بره که در صورت صعود در مراحل بالاتر، چیزی جز دو تیکه پارچه باقی نمونه.

    گفت: حالا اگه شانس ماست این دوره تا فینال هم می رسیم و این لباس رو اینقدر می شورن که تا بازی نهایی تبدیل به سیسمونی بچه بشه.

    دلواپسی ام بیشتر شد. با چهره ای نگران گفتم: نباید شرایطی پیش بیاید که بازیکن را در میان نگاه ناپاک برزیلی ها با برگ درخت بفرستند توی زمین.

    گفت: چیکار کنن خب؟ چاره ای نیست. آب میره.

    دلواپسانه گفتم: باید فرهنگ سازی کرد.

    گفت: چطوری؟

    گفتم: باید اول از مردم بخواهیم که تیم ملی را نگاه نکنند. در مرحله ی دوم باید بازیکنان تیم ملی را با زبان خوش از صعود منصرف کرد. در مرحله سوم باید تیم ملی را به زور از صعود منصرف کرد. اگر جواب نداد باید بریزیم توی خیابان و با شعار «ای تیم پیرهنت کو؟ لباس تو تنت کو؟» بازیکنان تیم ملی را خجالت زده کنیم.

    همسر گفت: میگم با آب گرم نشوریم مشکل حل میشه ها!

    گفتم: می دونم، میخوام علیه کفاشیان فشار بیارم که دور بعد خودم رئیس فدراسیون بشم!

    همسر تشری زد و گفت: دربیا از این فاز دلواپسی بابا. تو طنزنویسی! هیچی نمیشی.

    یهو از آن فاز آمدم بیرون، چشمانم را به هم زدم و گفتم: آخ یادم رفته بود. مرسی بابت یادآوری.

    همسر: پاشو برو آشغالا رو بذار دم در. یالا.

    برای این که موازنه ی قدرت ایجاد شود گفتم «خودت برو من حال ندارم»، اما بعد که دیدم شیوه ی چشمش فریب جنگ دارد فهمیدم الان زمان مناسبی برای موازنه ی قدرت نیست، از جا بلند شدم و در حالی که با هراسی زیرپوستی نگاهش می کردم گفتم: وظیفه ی منه برم دیگه. چرا اینجوری نگاه می کنی؟ راست میگن ای مرد غیرتت کو؟ پس من رفتم. کاری نداری؟ بلند نشو تو رو خدا خودم میرم. چیزی خواستی زنگ بزن! فعلا ...
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:01 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  8. Top | #8

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    اعتراف‌های تکان‌دهنده‌
    آیدین سیارسریع | روزنامه شهروند


    پس از احضار مارک زاکربرگ مدیر فیس بوک توسط دادگستری استان فارس این شخص فاسد که تاکنون میلیون ها نفر را با بی شرمی و وقاحت به اینترنت و ایجاد ارتباط با همدیگر علاقمند کرده است اعترافاتی انجام داده که به منظور بیدارسازی جوانان امشب از طریق تلویزیون پخش می شود.

    متن کامل اعتراف زاکربرگ

    من یک جوان ساده دل شهرستانی بودم که برای تحصیل در رشته ی کامپیوتر به دانشگاه هاروارد رفتم. روزی در خیابان داشتم برای خودم قدم می زدم که مردی با بارانی مشکی و عینک آفتابی دستش را گذاشت روی شانه ام، گفتم شما؟ گفت من امریکا هستم ولی در خانه صهیونیسم بین الملل صدایم می کنند. گفتم خب بفرمایید؟ گفت: بیا آلت دست ما شو. گفتم: دستتون خسته میشه. گفت: نه ما خیلی پلیدتر از این حرف هاییم. بعد من که دیدم اینها یک گروه پلیدند قبول نکردم و گفتم من دلواپسم و دل در گروی اخلاقیات دارم. بعد اون آقا گفت: اگر آلت دست ما بشوی ما تو را به همه آرزوهایت می رسانیم. من هم که جوان بودم و جویای نام وسوسه شدم و گفتم: چه کار باید بکنم؟ آنها هم گفتند بیا فیس بوک را بساز تا جوانان همدیگر را لایک کنند. گفتم خب لایک کنند که چی بشود؟ شخصی که خود را امریکا معرفی کرده بود خنده ای شیطانی سر داد و گفت: «لایک کنند تا بنیان خانواده ها سست شود. وقتی بنیان خانواده سست شود پسرها با ماشین می روند دور دور و بعد از مدتی ماشین شان آتش می گیرد، دخترها هم می روند دانشگاه و در راه دانشگاه ها دیوار بتنی می افتد روی سرشان و به این ترتیب جمعیت ایران کم می شود و ما به اهدافمان می رسیم.» من که دیدم چنین اهدافی دارند قبول نکردم. ولی آنها فورا وعده ی پول و ثروت دادند. من باز هم نپذیرفتم. گفتند مشهورترین فرد دنیا می شوی. بنده باز هم ایستادگی کردم، در نهایت وقتی دیدند هیچ کدام از وعده های پوچ و توخالی شان جواب نمی دهد روی نقطه ضعف بنده دست گذاشتند و گفتند: «می توانی همه ی پروفایل پیکچرهایی که پابلیک نیستند را ببینی».انصافا دیگر این وعده از عهده ی اراده ی من خارج بود و نمی توانستم بیشتر از این در مقابل آن ایستادگی کنم. برای همین زیر بار خواسته های شوم آنان رفتم و فیس بوک را راه اندازی کردم. بنده من حیث المجموع پشیمانم. حاضرم همینجا به همه چیز اعتراف می کنم. این که دوستان گفتند بنده حریم خصوصی را نقض می کنم هم کاملا حرف درستی است. برای همین به علت فشار عذاب وجدان باید به بعضی موارد اعتراف کنم. مریم جان! اون کسی که اون شب تو فیس بوک مسیج داد و بعد [...] و در آخر [....] و رفت جرج کلونی نبود، من بودم که با اکانت او آمده بودم. شبنم عزیز! بابت اون عکست که توی عروسی گرفته بودی هم شرمنده ام. یه جوری بود نمی تونستم پخش نکنم، ولی بهت تبریک میگم، تو پیج خوشگلای رودهن از ده، نه و نیم گرفتی! و در آخر شهرام! نمی دونم چه جوری بگم. ولی حالا که همه چیز رو گفتم بذار اینم بگم. من روم سیاهه، اون کامبیزتون هست که بهت میگه بابا ... چیز شد دیگه ... اونم من بودم ... به خدا نمی خواستم دیگه تا این حد حریم خصوصیت رو نقض کنم، یهویی شد. ببخش منو. من از دادگاه تقاضای عفو یا لااقل تخفیف در مجازات دارم. من از مردم پاک و شریف ایران شرمسارم. لطفا من را بلاک نکنید، من خودم دی اکتیو می کنم.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:01 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  9. Top | #9

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض

    چرا دولت هنوز امریکا را نابود نکرده؟

    آیدین سیارسریع | روزنامه قانون


    لباس خواب بر تن آمدم کنار تخت و برای دل خودم چند تا گل رز پرپر کردم روی خوشخواب. (نخندید! تنهایی بد دردی است.) با این که از ناحیه رباط صلیبی دچار آسیب دیدگی بودم با توکل به خدا و دعای خیر مردم روی تشک رفتم و چشمانم را بستم. چند ثانیه بعد حس کردم غریبه ای در اتاق است. تا چشمانم را باز کردم مرد غریبه گفت: «ما دلاوریم، نه دلواپس». محمدجواد ظریف بود، وزیر امور خارجه. طوری دور و برش را نگاه کرد انگار تازه به زمین هبوط کرده، گفت: «من اینجا چیکار می کنم؟» چشمانم را ریز کردم و گفتم: «من از شما می پرسم! شما اینجا چیکار می کنی؟» دیدم مات و مبهوت مانده و چیزی نمی گوید. گفتم: به جان شما اگه من از این جریانات خبری داشته باشم. اصلا این اتاق خواب ما سه روزه شده کانون تحولات.

    گفت: بسیار خب. خروجی از کدوم طرفه؟

    از روی تخت آمدم پایین و گفتم: کجا؟

    گفت: برم دیگه.

    گفتم: کجا بری؟ به سوالات ملت پاسخ بده.

    گفت: الان مجلس بودم دیگه. پاسخ دادم.

    گفتم: اون قبول نیست.

    گفت: اصلا شما کی هستید؟

    گفتم: من سیارسریع هستم، طنزنویس.

    ظریف ناگهان تغییر موضع داد، شاید فکر کرد اگر برود ما تا آخر عمر سوژه اش می کنیم. نشست روی صندلی. من هم نشستم روی لبه تخت و گفتم: بیبن آقای ظریف! من تازه پیدات کردم، تا چند تا سوال هم ازت نپرسم ولت نمی کنم. خیال هم نکن من از این طنزنویس لیبرال ها هستم، به من میگن کریمی قدوسی طنزنویس ها!

    ظریف لبخندی زد و گفت: بپرس.

    لبخند ظریف جوری بود که باعث شد کمی شل شوم و مواضع نرم تری اتخاذ کنم، تعجب می کنم از بعضی ها که این لبخند را می بینند و همچنان سفت باقی می مانند.


    گفتم: آقای ظریف! واقعا این چه وضع سیاست خارجیه؟ آیا نه ماه زمان کمیه؟

    گفت: برای چه کاری؟

    گفتم: برای وضع حمل!! خب برای نابودی امریکا دیگه. الان نه ماهه که شما اومدید ولی امریکا هنوز نابود نشده. واقعا علت این کم کاری چیه؟

    گفت: به خدا من پروژه ی نابودی امریکا رو به بچه ها سپرده بودم، ولی انگار دستشون به یه دکمه دیگه خورده، اشتباهی به جای امریکا هواپیمای مالزیایی ترکیده.

    گفتم: پس لطفا سریعتر به این مساله رسیدگی کنید، چون متاسفانه شیب سقوط امریکا هم مثل شیب قیمت ها ملایم شده در حالی که در زمان باز همافر شکاری این شیب به 180 درجه رسیده بود.

    گفت: حتما رسیدگی می کنیم.

    گفتم: یک مساله دیگه هم که واقعا ذهن من و البته ی قاطبه ی ملت را به خود مشغول کرده بی توجهی شما به تذکرات آقای آقامحمدیه که اتفاقا ایشون دیروز هم داشتن شرحه شرحه می شدن موقع نطق حضرتعالی.

    گفت: تذکرش چی بود؟

    گفتم: این که شما وقتی تشریف می برید خارجه چرا انگلیسی حرف می زنید؟

    گفت: پس به چه زبانی صحبت کنم؟

    گفتم: چه اشکالی داره به گویش محلی خودتون در مجامع بین المللی صحبت کنید که فرهنگ سازی هم بشود؟

    گفت: آخه بقیه نمی فهمن.

    چشمانم را بستم و خشمم را کنترل کردم، گفتم: بسیار خب ... پس فارسی حرف بزنید.

    گفت: فارسی هم نمی فهمن.

    دیگر طاقت خود را از دست دادم، از جا بلند شدم و فریاد زدم: پس چه لزومی دارد با یک عده آدم نفهم که زبان آدمیزاد نمی فهمند هی مذاکره کنیم؟

    ناگهان بغض ظریف ترکید و دو دستش را جلوی صورتش گرفت و هق هق کنان گفت: «من بی گناهم ... من بی تقصیرم. آبرویم در خطر بود. حقیقت این است که اصلاح طلب هایی که در ابتدا وزرای کابینه را به آقای روحانی تحمیل کردند و سپس به زور وارد دولت شدند صفحه ی فیس بوک من را گروگان گرفته اند و می گویند اگر با جهان مذاکره نکنی برای الکسیس.ت کارت شارژ می فرستیم و در اقدام بعدی از طرف تو ویدیوی دی جی حسین فسنقری share می کنیم.» (نمی دانیم اینجا را چرا با ادبیات رسمی گفت!)

    گریه امانش را بریده بود، دلم به حالش سوخت. از خودم بدم آمد که اینقدر راجع به او اشتباه فکر می کردم. او یک انسان متعهد بود و حتی به npt می گفت mtp ولی من او را متمایل به غرب می پنداشتم. دستش را گرفتم و بلندش کردم، دلداری اش دادم و گفتم «اشکال نداره. مرد که گریه نمی کنه. یه کم از نمایندگان زن مجلس یاد بگیر که کلا عکس العملی ندارن.» ظریف را به زحمت از جا بلند کردم و او را تا دم در بردم. برایش یک آژانس گرفتم و فرستادمش خانه. واقعا نباید به راحتی درباره ی آدم ها قضاوت کرد. مثلا همین دیروز حمید رسایی گفت من اصلا عضو پایداری نیستم، شاید او هم عضو اعتماد ملی یا کارگزاران بود و ما زود قضاوت کردیم. از کجا معلوم؟ بیایید زود قضاوت نکنیم.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:01 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





  10. Top | #10

    Ebook
    نام
    ساناز
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,389
    میزان امتیاز
    115386754
    نمایش سایر مشخصات

    پیش فرض



    منم که بچه بودم کیهان رو می شناختم

    آیدین سیارسریع | روزنامه قانون

    قدیم ها که کتاب خوانی مرسوم بود و مثل الان همه چیز اینترنتی نبود آدم ها قبل از خواب خود را با آثار هیجان انگیز و بعضا تخیلی مشغول می کردند، من دراین بین هنوز همان عادت قدیم را حفظ کرده ام و قبل خواب حتما یک ساعت کیهان می خوانم. دیشب هم جای شما خالی (شما نه اصغرآقا) همینطور در رختخواب دراز کشیده بودم که چشمم به یک قسمت از روزنامه افتاد که در تلاش بود تا به این سوال پاسخ بدهد که چرا سینماگران با کیهان مصاحبه نمی کنند. این روزنامه ی ارجمند درباره یکی از سینماگران جوان نوشته بود که «او از دوران کودکی تاکنون همیشه روزنامه کیهان می‌خوانده و به این روزنامه علاقه‌مند است. اما اگر مصاحبه‌اش در کیهان چاپ شود، «عده‌ای» در سینما برایش دردسر ایجاد می‌کنند!» روزنامه را بستم و داشتم بابت تحرکات مشکوک عده ای علیه رسانه های دلسوز و متعهد تاسف می خوردم که ناگهان در باز شد و مارتین اسکورسیزی آمد تو. خیره به من گفت: «برخی جریانات با ایجاد فضایی مسموم علیه کیهان سعی در ایجاد فاصله ی سینماگران با این روزنامه دارند که با یاری خدا و خواست ملت به این هدف خود نمی رسند.»

    گفتم: صاحاب نداره اینجا همه سرشون رو می ندازن پایین و میان تو؟ خیر سرم خوابیدم ها.

    این را که گفتم اصغر فرهادی هم آمد. اصغر گفت: به دلیل هجمه شدید دشمنان و مخالفان علیه کیهان ما مجبوریم کیهان را توی شلوار و زیر پیراهنمان قایم کنیم و سر صحنه ببریم.

    وی در ادامه گفت: یک پایان باز بهتر از یک بازی بی پایانه.

    گفتم: اصغرجان شما هم که هنوز داری بر ادعاهای پیشین خود پای می فشاری! باز هم پایان باز و این حرف ها؟

    گفت: «نه بابا من متحول شدم.» بعد آمد کنار تخت و توی تبلتش سکانس اصلاح شده‌ی پایانی درباره‌ی الی را نشان داد. یک پرنده در آسمان پروبال گشوده بود و در حین پرواز روی آدمیان بی ادبی می کرد!

    گفتم: این چیه؟

    گفت: راستش آیدین جان (من با اصغر خیلی صمیمی هستم) من توبه کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد به جای پایان باز خالی، از پایان باز همافر شکاری استفاده کنم.


    گفتم: یعنی همه فیلم هات رو به صورت باز همافر شکاری تموم می کنی؟

    گفت: بله.

    گفتم: خدا قبول کنه. از دلواپسی درم آوردی.

    بعد از گفتگویم با فرهادی، جوانی وارد شد و همه را با صورت زخمی و لباس پاره و بدن کبود خود متعجب کرد.

    گفتم: کی هستی تو؟ چی شده؟

    گفت: من کارگردان جوانی هستم که دقایقی پیش بعد از مصاحبه با کیهان به محض باز کردن درب منزل خود توسط عده ای از سینماگران به اصطلاح طلب (مخفف به اصطلاح اصلاح طلب) ربوده شده و به مکان نامعلومی منتقل شدم.

    گفتم: یعنی مکان از خودشون بود؟

    گفت: بله، مشخص بود که توسط سرویس های جاسوسی امریکا و اسرائیل هم از پیش مهیا شده بود.

    گفتم: بسیار خب. کسی رو هم تونستی از بین ضاربین شناسایی کنی؟
    گفت: بله. مثلا آقای اصغر فرهادی.

    گفتم: اصغر فرهادی که اینجاست آی کیو.

    گفت: ئه ... آهان ... پس فرهادی نبوده ... بذارین یه کم فکر کنم ... اممم ... هان ... م.ع و ف.ت از اعضای خانه ی غیرقانونی سینما بودن.

    اسکورسیزی و فرهادی با هم به نشانه ی افسوس سرشان را تکان دادند.
    کم کم همه داشتند جمع می کردند که بروند و ما هم بگیریم بخوابیم که ناگهان یکی با لگد در را باز کرد، در راه گلوی دو سه نفر را بیخ تا بیخ برید و مغز پنج نفر را پاشید روی دیوار. کوئنتین تارانتینو بود.

    نشستم روی تخت و گفتم: چیه آقا؟ چه خبرته؟ دیوانه ای؟ دیوار رو تازه رنگ زده بودم، خونی کردی همه جا رو.

    موهایش را کنار زد و گفت: واقعا عذر میخوام من این روزها یه کم دلواپسم.


    گفتم: این روزها همه دلواپسند. آی لاو یو پی ام سی.

    گفت: منتقدها گفتن میزان خشونت تو فیلم هام کم شده. اومدم از چند تا از دلواپس های شما الهام بگیرم.

    گفتم: ازشون الهام بگیری باید فاطمه رجبی رو بذارن جاش. الهام رو بذار، یه رسایی بردار خیرش رو ببینی.


    مشغول صحبت بودیم که ناغافل یک عزیزی در را باز کرد و سریع آمد داخل، چشمان همه مان از تعجب باز باز شده بود، فضا، فضای خوف و رجانیوز بود. مرد عزیز گفت:

    «آماده اید انشاا... ؟ به امید خدا از همین امشب عملیات را کلید بزنیم... به نیت تعداد گل های کریستیانو رونالدو در این فصل ...»


    جلمه اش را تمام نکرده بود که من و تارانتینو و اسکورسیزی و اصغرفرهادی بطور داوطلبانه خودمان را از پنجره ی اتاق پرت کردیم بیرون و لنگان لنگان از محل عملیات دور شدیم و جانمان را نجات دادیم.
    ویرایش توسط S A N A Z : 2016-05-28 در ساعت 09:01 PM
    .
    اگر مردی ...... بیا ایران و ....... زن باش !!!!!



    .





صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا